وثقتيموز
مي خوام خوشبخت بشم و تلاش مي كنم راه خوشبختي رو پيدا كنم ...
یک شنبه 14 شهريور 1390برچسب:, ساعت 2:38 | Emeli
من اهل نماز نبودم! طوريكه گاهي به خاطر بچه هاي خوابگاه ، فقط سجاده مي انداختم ! گاهي هم كه خيلي خسته مي شدم ، نماز صبح ، به اوون سختيشو بيدار ميشدم وسر سجاده فقط و فقط گريه مي كردم!!! چون شنيده بودم نماز براي آرامشه ، مي گفتم من اينطور آرووووم ميشم ، خب! چند وقتي گذشت، دختري توي خوابگاه بود كه خيلي اهل مسجد و از اين حرفها بود، از عملش خوشم اومد، منم چادرمو سر كردمو رفتم مسجد! توو دلم مي گفتم: اتفاقاً اينطور بهترم هست، مردم نماز مي خوننو منم باهاشون نماز مي خونم! نمازه اونروز خيلي بهم چسبيد ، آخه حاج آقاي خيلي باحالي داشت، تندي سر چند دقيقه نمازو تموم مي كرد و اتفاقاً حرفهاي جالبي هم بعد نماز مي زد كه كلي به كار آدم مي اووومد! اين شد كه تصميم گرفتم تمام نمازها رو برم مسجد! مخالفتها زياد بود، اما هرجور بود ، راضيشون كردم... ۳ - ۴ نفري شديمو تووو تاريكيه شب رفتيم مسجد! نماز رو مثل هميشه زود خوندند ... تا بلند شديم بيايم ... گفتند : كجا ؟ چاي ميدن... ما هم كه ازخدا خواسته چاي اووردند تووو استكاناي كمر باريك قديمي ... نمي دونين چقدر چسبيد! از فردا ديگه هرروز مي رفتيم ... روز به روز بيشتر مي شديم... هنوز كه هنوزه نسيمه خنك سحرش، تاريكيه شبش، چاي داغش، صحبتهاي شيرين حاج آقاش ... دلم رو هوايي مي كنه ...
نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ
![]() Emeli هستم. 22 سالمه. ساكن تهرانم. نرم افزار كامپيوتر خوندمو تازه فارغ التحصيل شدم. تصميم به ازدواج داشتم ولي به هزاران دليل كه درست و غلطشو نمي دونم، ازدواجم سر نگرفت! خانواده ي مذهبي ندارم و تا سال اول دبيرستان، بي حجاب بوودمو از اينكه ديگران از ظاهرم و اندامم تعريف مي كردند شاد بوودمو روز به روز بيشتر بي حجاب مي شدم. ساله پيش دانشگاهيم، از لحاظ پوشش تغيير رويه اساسي دادم و در ذهنم تعارضاتي پيش اوومد كه منو واداشت به اينكه بدونم من كيم؟ باورهام چيه؟ باور درست كدومه ؟ به همين دليل قم رو براي گذروندن دوران دانشجويي انتخاب كردم ( شهري ديده بودم كه ميتونم از لحاظ مذهبي به اطلاعات كافي برسم) اما مشكلات فراوووني برام پيش اوومد و كمتر تونستم بهره برداري كنم ولي اين تعارضات هنوز هستو من به دنبال حلش هستم! البته بگم ، ذهن به شدت پرسشگر و كنجكاوي دارم و علاوه بر اوون مسائل رو ساده قبول نمي كنم، همين باعث شده كه هميشه بگم «نمي دونم!» و به دنبال اوون تلاش كنم براي دونستن! پس دفتر خاطراتي تهيه كردمو از افكارم از خاطراتم از درددل هام درش نوشتمو به زندگيم دقيق شدم ، تا هم خودم رو خدا رو راه و رسم زندگي رو ! پيدا كنم و هم خاطراتم و روند زندگيم رو ثبت داشته باشم، تا هميشه به يادم بمونه ! دفترم هميشه مخفي بوود و از اين كه خوونده نميشد خسته شدم و تصميم گرفتم به بلاگ تبديلش كنم. آخرین مطالب
پيوندها
|
|||
![]() |